X
تبلیغات
دنیای این روزای من

دنیای این روزای من



باران می آمد

مردمان در خواب خانه

از آبِ رفته به جوی ... سخن می گفتند ،

همهمه ی یک عده آدمی در آسمان نمی گذاشت

لالایی آرامِ آسمان را آسوده بشنوم ...


اصلا بگذار این ترانه

همین حوالیِ بوسه تمام شود!

من خسته ام

می خواهم به عطرِ تشنه ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم ،

کاری اگر نداری ... برو !

ور نه نزدیکتر بیا

می خواهم ببوسمت .



نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:57 توسط فرشته|




شب خرداد به آرامی یک مرثیه


 از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد


و نسیمی خنک از حاشیه ســـبز پتو خواب مرا می‌روبد


بوی هجرت می‌آید:


بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست


صبح خواهد شد


و به این کاسه آب


آسمان هجرت خواهد کرد




نوشته شده در هفدهم خرداد 1392ساعت 2:39 توسط فرشته|

 
مرا
تو
بی‌سببی
نیستی.

به‌راستی
صلتِ کدام قصیده‌ای
ای غزل؟
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!


پسِ پُشتِ مردمکان ات
فریادِ کدام زندانی‌ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟
ورنه
این ستاره‌بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.


نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!


و دل ات
کبوترِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!
 
 
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 14:53 توسط فرشته|

 

 

هله عاشقان بشارت     که نماند این جدایی

برسد به یار دلدار    بکند خدا خدایی

به مقام خاک بودی     سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی     هله تا به این نپایی

تو مسافری روان کن    سفری بر آسمان کن

تو بجنب پاره پاره     که خدا دهد رهایی

نفسی روی به مغرب     نفسی روی به مشرق

نفسی به عرش اعلاء     که ز نور اولیایی

منگر به هر گدایی     که تو خاص از آن مایی

مفروش خویش ارزان     که تو بس گران بهایی

به صف اندرا تنها     که سپندیار وقتی

در خیبر است برکن      که علی مرتضایی

صنما تو همچو شیری     من اسیر تو چو آهو

به جهان که دید صیدی  که بترسد از رهایی

همگی لبالب از تو      به خدا بنالم از تو

ز همه جدام کردی       ز خودم مده جدایی

 

 

نوشته شده در ششم بهمن 1391ساعت 22:3 توسط فرشته|

 

 


هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است

از دست بدهی، نگه داری. 

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری،

قبل از آن که از دستت برود،

عاشقانه دوست داشته باشی!

 

 

نوشته شده در چهارم بهمن 1391ساعت 21:49 توسط فرشته|

 

 

نبودنت مرگ منه

راهیِ این سفر نشو

 

 

نوشته شده در سوم بهمن 1391ساعت 22:14 توسط فرشته|

 

 


 

نمی دانم کدام درد بزرگ تر است ،

دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی یا 

دردی که به خاطر ناراحت نکردن

 کسی که دوستش داری توی دلت

می ریزی و تاب می آوری ...

پل استر

 

 

نوشته شده در سوم بهمن 1391ساعت 1:3 توسط فرشته|


 

ای بانـــو !


بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است .

اول خودم ،

حواسم را بده تا پرت کنم...

 

 

کیکاووس یاکیده

 

 

نوشته شده در سوم بهمن 1391ساعت 0:18 توسط فرشته|


 

- چرا رنجم می دهی؟

 
- چون دوستت دارم.

- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم

 خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را.

-وقتی کسی را دوست داریم

تنها یک چیز را می خواهیم:

عشق را، حتا به قیمت رنج

-پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟

-بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم

 

 ایتالو کالوینو

 

 


نوشته شده در دوم بهمن 1391ساعت 22:43 توسط فرشته|

 

 

حافظ از جور تو حاشــــــــا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادمـــــــــ

 

 

نوشته شده در یکم بهمن 1391ساعت 19:17 توسط فرشته|


مطالب پيشين
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.com